جاکارتا می آید

جاکارتا می آید

شیلی و اندونزی دو سرنوشت مشابه؛

 

“جاکارتا می آید” این شعار سیاسی روی پلاکاردهایی بود که در شیلیِ 1973 در خیابان های سانتیاگو روی دستان معترضان مانور می داد. شاید بدبین ترین هوادار دولت سالوادور آلنده در شیلی هم فکرش را نمی کرد کار جناب رئیس جمهور در عرض کمتر از سه سال به اینجا برسد. به تورم افسارگسیخته، حذف مناسبات بین المللی، بیکاری شدید و اعتراضات هر روزه مردم جلوی کاخ ریاست جمهوری و ساختمان پارلمان شیلی.
سالوادور آلنده سه سال قبل با شعار تغییر و سودای ملی کردن صنایع در شیلی به قدرت رسید. او نماینده احزاب چپ گرا بود که با احزاب میانه روی شیلی ائتلاف کرده بودند. سوسیال دموکرات های شیلیایی امید داشتند آلنده بعنوان یک چپ گرای میانه رو بتواند ثبات اقتصادی و سیاسی را در کشور حاکم سازد.
اما در آخر همان شد که معترضان دولت آلنده گفتند. جاکارتا می آید. جاکارتا واقعا آمد و داستانی مشابه با آن چیزی که ده سال قبل در اندونزی رقم زده بود، این بار در شیلی به منزل ظهور رساند. این بار شرقی ها بودند که داشتند به غربی ها درس سیاست یاد میدادند.
در سال 1965 در جاکارتای اندونزی، هوای توطئه و براندازی پیرامون حکومت چپ گرای این کشور را فرا گرفته بود. احمد سوکارنو شخصیت محبوب مجمع الجزایر بعد از رهبری یک مبارزه ضداستعماری طاقت فرسا علیه هلند، و بعد از پیروزی در یک جنگ داخلی خانمان سوز، بالاخره در 1949 بعنوان اولین رئیس جمهور تاریخ اندونزی به قدرت رسید. اگر چه استقلال اندونزی برای اولین بار در تاریخ با حمایت آمریکایی ها بود اما ابرقدرت غرب چندان میانه خوبی با رژیم تازه تاسیس سوکارنو نداشت. مخصوصا آنکه سوکارنو در جریان جنگ جهانی دوم با ژاپنی ها، هم پیمان شده بود تا نیروهای هلندی را بیرون کند.
گذشته از این ها، خود سوکارنو هم وصله ناجوری برای آمریکا به حساب می آمد. مدام شعار استقلال و دموکراسی سر می داد و در نطق هایش می گفت جمهوری اندونزی به هیچ یک از کشورهای بلوک شرق یا غرب (آمریکا یا شوروی) ملحق نخواهد شد. چنین بنظر می رسید که رئیس جمهور جوان می خواهد کشورش را از همه دنیا جدا کند. در وهله اول همین هم شد. سپاه صلح آمریکا را از سراسر اندونزی اخراج کرد. از سازمان ملل و صندوق بین المللی پول خارج شد و در ازای پیشنهاد کمک مالی دولت ایالات متحده، اینطور جواب داد: “خودتان و کمک هایتان بروید به جهنم”
البته سوکارنو برخلاف آیزنهاور، با جان اف کندی، روابط نسبتا خوبی برقرار کرد اما عمر کوتاه رئیس جمهور ترور شده چندان فرصتی برای بهبود روابط آمریکا و اندونزی باقی نگذاشت. تا اینکه جمهوری نوظهور سوکارنو در سرزمین آتشفشان ها، به سمت چپ ها متمایل شد. چین و شوروی الگوی او شدند و مدام در صحبت هایش از این دو کشور تعریف و تمجید میکرد.
در آن سالها، کمونیسم بین الملل در آسیای شرق بشدت در حال گسترش بود. ابتدا از چین، شبه جزیره کره، شبه جزیره هند و حتی به ماورای هند و منطقه هندوچین هم رسیده بود. کمونیست های روسیه بدشان نمی آمد در پشت جبهه نبرد جنگ سرد، یک حیاط خلوت برای خودشان داشته باشند. و چه حیاط خلوتی بهتر از سرزمین پهناور و پرجمعیت اندونزی!
مناسبات بین موسکو و جاکارتا به سرعت گسترش یافت. سوکارنو در عصر خروشچوف، سومین پیشوای اتحاد شوروی، روابط بسیار نزدیکی با کمونیست ها برقرار کرد و مدام قراردادهای سیاسی و تجاری بین شوروی و اندونزی امضا میشد.
تقلید و حمایت از کشور هم نوع اندونزی، یعنی چین هم برای سوکارنو ماجراجویی جالبی بود. او در یکی از سخنرانی های معروفش خطاب به غربی ها گفته بود اندونزی به زودی همانند چین برای ساخت سلاح هسته ای اقدام خواهد کرد. حالا دیگر غرب ستیزی و اقتدارگرایی، استراتژی اصلی رژیم سوکارنو شده بود. او در اوج بلندپروازی حتی به کشورهای همسایه اندونزی نیز دست اندازی کرد و سعی داشت تفکرات خود را به خارج از مرزهای کشور بسط دهد. حمله نظامی به گینه نو و مالزی با همین نیت انجام شد. او هلندی ها را از گینه نو بیرون کرد و یک جنگ فرسایشی در مالزی به راه انداخت.
همه این اقدامات خودسرانه از سمت سوکارنو درحالی انجام میگرفت که مشکلات عدیده اقتصادی در نواحی مختلف مجمع الجزایر بیداد میکرد. قطع روابط تجاری اندونزی با اکثر کشورهای دنیا، غرب ستیزی و دشمن تراشی بیهوده، شکست سیاست های دولت در حل مشکلات معیشتی مردم و سایر عوامل باعث شد نارضایتی ها نسبت به رژیم سوکارنو بالا بگیرد. او دیگر آن رهبر محبوب و کاریزماتیکی نبود که همه میشناختند. حتی از دموکراسی که مدام وعده اش را میداد و یکی از پنج اصل قانون اساسی کشور بود نیز جز لاشه ای باقی نگذاشت. سوکارنو، اصل دموکراسی را با اصل دیگری بنام “دموکراسی هدایت شده” جایگزین کرد و بدین ترتیب جریانات سیاسی در جاکارتا با محدودیت های بیشتری از سمت رژیم حاکم پیش میرفت. سوکارنو که دیگر حالا رئیس جمهور مادام العمر اندونزی شده بود، بیشتر نمایندگان پارلمان را خودش شخصا منصوب میکرد و دیگر خبری از انتخابات آزاد و رقابت احزاب مختلف سیاسی نبود. سرانجامِ آن همه مبارزه سیاسی و استقلال طلبی علیه هلندی ها، به جایی رسید که جناب رئیس جمهور صلاح مردمان هزاران جزیره را خودش به تنهایی تشخیص دهد.
اما این دیکتاتوری نوین نیز راه به جایی نبرد. اندونزی گیر افتاده در بن بست سیاسی و اقتصادی نهایتا مثل یک قله آتشفشان فوران کرد. اما این فوران این بار نه به وسیله مردم بلکه از طریق ارتش بود. ارتش اندونزی طی سالیان متمادی تحت فرمان سوکارنو و ژنرال های وفادار به او هدایت میشد اما هر از چندگاهی ساز مخالفت هم میزد. از دغدغه های اصلی سران ارتش اندونزی، سیاست های چپ گرایانه سوکارنو بود. به لطف تبلیغات گسترده آمریکا و اعمال نفوذ آن ها در ارتش کشورهای مختلف، تفکرات ضدکمونیستی طرفداران زیادی بین نظامیان اندونزی پیدا کرده بود. عاقبت همین ارتشی های ضدکمونیست نسخه سوکارنو را پیچیدند.
سوکارنو که مخالفت های ارتش را می دید، در یک اقدام نابخردانه و البته چپ گرایانه، دستور داد تمام کارگران و کشاورزان سراسر اندونزی باید به سلاح گرم مسلح شوند و برای جنگیدن آموزش ببینند. تصمیمی کاملا دور از واقعیت که تنها نتیجه اش برانگیختن خشم و نفرت ارتش بود. با ابلاغ چنین دستوری، هر روز و هر لحظه احتمال طغیان ارتش و بروز یک کودتا احساس می شد. اما ژنرال های طرفدار به سوکارنو در ارتش به حساب خودشان آمدند پیش دستی کنند. آن ها وقوع یک کودتا برضد سوکارنو و با حمایت آمریکا را حتمی می دانستند. برای همین تصمیم گرفتند خودشان زودتر کودتا کنند و ارتش را از وجود عناصر ضدکمونیست و مخالفان رژیم سوکارنو، پاکسازی کنند. اما در عوض خودشان پاکسازی شدند!
گروه هواداران سوکارنو در ارتش که همگی گرایش به کمونیسم داشتند، یک کودتای مبتدیانه را طراحی کردند. آن ها در نیمه شب سی ام سپتامبر 1965 هفت نفر از فرماندهان بلندپایه ارتش اندونزی را به قتل رساندند. این هفت نفر (شش ژنرال بهمراه یک افسر) همگی از سران ضدکمونیست ارتش اندونزی بودند. کودتای کمونیستی سعی داشت با حذف آنان، ارتش را تحت کنترل خود و سوکارنو در بیاورد.
صبح یکم اکتبر 1965 نیروهای کودتا در میدان اصلی جاکارتا اجتماع کردند و ایستگاه های رادیو و تلویزیون را در اختیار گرفتند. آن ها حرکت خود را “جنبش سی ام سپتامبر” عنوان کردند و هدف از این جنبش را حمایت از رئیس جمهور سوکارنو در مقابل کودتای احتمالی آمریکا می دانستند.
اما دیری نپایید که کودتایی دیگر از درون همین کودتا و دقیقا از همان میدان اصلی جاکارتا به وقوع پیوست! در یک سمت از این میدان، مقر مهمی از ارتش اندونزی قرار داشت که نیروهای جنبش سی ام سپتامبر به دلایل نامعلوم این مقر را اشغال نکردند. فرمانده کارکشته ای بنام سوهارتو در این مقر حاضر و آماده بود تا نقشه کودتاچی ها را نقش بر آب کند. هرچه قدر حرکت و برنامه ریزی کمونیست ها ناشیانه و کند بود، اما سوهارتو در چشم بهم زدنی، کودتا را درهم شکست. او میدانست در بین ارگان های مختلف ارتش اندونزی، نیروی هوایی، بیشتر از بقیه ارگان ها نسبت به کمونیسم گرایش دارد. بهمین دلیل سریعا و با یک حرکت برق آسا مهم ترین پایگاه هوایی ارتش اندونزی را بنام ” پایگاه هوایی حلیم” به اشغال نیروهای تحت فرمان خود درآورد و همه را از وقوع یک کودتای کمونیستی بیم داد.
طولی نکشید که سران جنبش سی ام سپتامبر از سازماندهی کودتای خود بازماندند و روز یکم اکتبر به شب نرسیده، همگی فراری شدند. نیروهای تحت فرمان سوهارتو در همان شب، ایستگاه های رادیویی را آزاد کردند و شکست کودتای کمونیستیِ یکم اکتبر را در بوغ و کرنا کردند. اینطور شد که یک به اصلاح جنبشِ کودتا مانند در حمایت از سوکارنو به شکست انجامید و در نتیجه ارتش از وجود طرفداران رژیم سوکارنو به سرعت خالی شد.
ماجرای اندونزی را همین جا در ذهن تان نگه دارید تا سری هم به شیلی بزنیم. آنجا که در سانتیاگو مردمانش شعار می دادند جاکارتا می آید. یعنی منظورشان این بود که آقای رئیس جمهور، حواست باشد اگر تو هم مثل سوکارنو بخواهی رویکرد کاملا چپ گرایانه در پیش بگیری کارت تمام است. اما گوش های آلنده، رئیس جمهور شیلی، به این حرف ها بدهکار نبود. او که فیدل کاسترو، دشمن قسم خورده آمریکا را به کشورش دعوت کرد و یک هفته تمام از او به بهترین شکل میزبانی نمود. او که تقریبا همه صنایع مهم کشور را ملی اعلام کرد و سرمایه گذاران خارجی رو از شیلی طرد نمود. به این طریق دولت شیلی را بیشتر از قبل بدهکار ساخت و یک تورم افسارگسیخته ایجاد کرد. او که با دشمنی هایش هراس آمریکا و کشورهای غربی را برانگیخته کرد تا آن ها را به فکر راه چاره ای فرو ببرد. زنگ خطر همانند جاکارتا، در سانتیاگو هم به صدا درآمده بود. توسعه نفوذ کمونیسم شدت یافته بود و آسیای شرق یا آمریکای لاتین نمی شناخت. اما راه حل همیشگیِ آن دوران ها برای مقابله با چنین قدرتی، همان کودتا بود. همان مغزهای متفکری که ده سال قبل به این فکر افتادند تا در اندونزی ارتش را علیه کمونیست ها سازماندهی کنند، در شیلی هم تفکر مشابهی را پیش بردند. اتفاقات جاکارتا قبل از آنکه به تاریخ بپیوندد در سانتیاگو تکرار شد. مخصوصا آنکه ارتش شیلی به نسبت ارتش اندونزی، نفرت بسیاری بیشتری از کمونیسم داشت یا بهتر بگویم تمایل بیشتری به آمریکا پیدا کرده بود.
خلاصه آنکه یازدهم سپتامبر 1973 قصه مشابهی در شیلی تکرار شد؛ اما نه با آن ظرافت ها و پیچیدگی های قصه اندونزی. این بار راست گراها مستقیما وارد عمل شدند. دیگر خبری از کودتای کمونیستی نبود چون کمونیست ها اصلا قدرتی در بین ارتش شیلی نداشتند. فرماندهان بلندپایه ارتش شیلی به رهبری ژنرال آگوستو پینوشه تصمیم گرفتند تاریخ سازی کنند و عمر دولت آلنده را با یک کودتای حساب شده به پایان برسانند. نقشه با موفقیت پیش رفت و دولت آلنده ساقط شد. مثل سوهارتو در اندونزی، پینوشه هم در شیلی با چراغ سبز غربی ها به قدرت رسید و جایگزین دولت چپ گرای آلنده شد. قدم بعدی حذف تمام مخالفان (بخوانید چپ گرایان و کمونیست ها) بود. اتفاقی که دقیقا در اندونزی هم افتاد. اما بسیار گسترده تر و شدید تر از شیلی.
در اندونزی بعد از آنکه کودتای کمونیستی شکست خورد، ارتش به رهبری سوهارتو یک کودتای نرم و یک پاکسازی گسترده را به جریان انداخت. به این شکل که سوهارتو، حزب کمونیست را مسئول اصلی انجام این کودتا میدانست و با همین بهانه شروع کرد به دستگیری و اعدام گسترده اعضای حزب کمونیست در سراسر اندونزی. این جنایت به شکل کاملا سازماندهی شده طی چند ماه به طول انجامید و نتیجه آن شد که تقریبا نیم میلیون نفر از جمعیت اندونزی به قتل رسیدند. رقمی که چنین قتل عامی را جز یکی از بزرگترین نسل کشی های تاریخ بشریت قرار می دهد. در تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم، کمتر جنایتی را می توان پیدا کرد که شمار قربانیان آن بیشتر از نسل کشی اندونزی باشد. کودتایی که فقط 12 نفر تلفات داشت حالا در مرحله مقابله با آن، نیم میلیون کشته برجای گذاشته بود! جالب آنکه بیشتر قربانیان این فاجعه، نه بصورت دسته جمعی، بلکه یک به یک و چراغ خاموش به قتل رسیدند. مردم اندونزی که غالبا از اصل موضوع خبری نداشتند، حتی با سرکوب گسترده کمونیست ها همدلی می کردند و آن ها را مسئول ناکامی های اندونزی می دانستند. به رهبری سوهارتو یک جو هیجان زده علیه کمونیسم در اندونزی شکل گرفت و نتیجه این جوزدگی اعدام خودسرانه بیش از نیم میلیون انسان بود. کسانی که هرگز مورد محاکمه قرار نگرفتند تا جرایم شان اثبات گردد.
و جالب تر آنکه همه این فجایع هنوز در دوران ریاست جمهوری سوکارنو رخ می داد. او نهایت تلاشش را کرد تا با این اقدام هیجان زده مقابله کند اما تلاش هایش تاثیری نداشت. سرانجام خودش کمتر از سه سال بعد مجبور به استعفا شد و به نفع سوهارتو از قدرت کناره گیری کرد. او کشور را به کسانی سپرد که قصد داشتند راهی را طی کنند که تماما در جهت مخالف با اهداف سوکارنو بود. البته راه و مسلک سوهارتو هم رنگ و بویی از دموکراسی نداشت و از مسیر خودکامگی عبور میکرد.
در سانتیاگو هم ژنرال پینوشه، سوهارتوی شیلی بود. اما شیلی به اندازه اندونزی پرجمعیت نبود که پینوشه بتواند نیم میلیون قربانی برجای بگذارد. در هر صورت قدرت پینوشه هم درون مایه ای مثل سوهارتو داشت. او و همفکرانش در دولت سعی داشتند ریشه کمونیسم را در شیلی بخشکانند. طبیعتا متحدان آمریکایی شان نیز همانند تجربه اندونزی، تمام حمایت ها و امکانات لازم را برای این کار در اختیارشان قرار می دادند. پاکسازی های گروه پینوشه در شیلی حدود 3000 نفر کشته برجای گذاشت. رقمی بسیار کمتر از نسل کشی اندونزی. اما همین تعداد در مقایسه با خود و در یک کشوری با 18 میلیون نفر جمعیت ابدا تعداد کمی نیست.
حتی در پایان قصه، پینوشه و سوهارتو هم نتایج مشابهی داشت. راه خودکامگیِ هر دو دیکتاتور، یکی در شرق و دیگری در غرب، به بن بست رسید. هر دو بخاطر شدت اعتراضات مردمی و کاهش حمایت های بین الملل، مجبور به کناره گیری از قدرت شدند. دموکراسی های نوظهور چه در اندونزی و چه در شیلی، بعد از کناره گیری سوهارتو و پینوشه، به شکل های مختلف بروز کردند و هر دو کشور را به سمت پیشرفت و توسعه هدایت نمودند.
و در پایان این سخن از آخرین سفیر آمریکا در ویتنام جنوبی را بازگو میکنم که میگفت اگر از تاریخ درس نگیرید مجبور به تکرار آن خواهید بود

 

با آرزوی بهترین ها

مسعود فهیمی، تیر 1401

5/5 - (1 امتیاز)

این نوشته رو با بقیه اشتراک بذار

بیشتر بخوانید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.