جنگ ویتنام؛ یک بازی بی نهایت

جنگ ویتنام؛ یک بازی بی نهایت

طرح موضوع

چرا آمریکا در جنگ ویتنام شکست خورد؟! همه نبردهای ریز و درشت جنگ را برده بود. همیشه در هر نبردی، چندین برابر تلفاتی که روی دستش می ماند، به دشمن تلفات وارد میکرد. بروزترین و پیشرفته ترین تجهیزات جنگی را در اختیار داشت و بخش مورد توجه بودجه کشور را صرف پیروزی نهایی در این جنگ کرده بود. اما سرانجام در قاموس یک بازنده صحنه را ترک کرد. آمریکا را می گویم. در جنگ ویتنام. یک جنگ سی ساله خانمان سوز که بمدت حداقل دو دهه یکی از موضوعات حیاتی در سیاست خارجی ایالات متحده بود. پنج رئیس جمهور مختلف از هر دو جناح سیاسی رایج این کشور، جنگ ویتنام را درک کردند؛ راهبردها و استراتژی های مختلفی را بکار بردند اما هرکدام به نحوه خود شکست خوردند و با فضاحت تمام مجبور به ترک سرزمین هندوچین ( منقطه ای از آسیای شرق که کشور ویتنام بهمراه لائوس و کامبوج در آن قرار گرفته اند) شدند.

تحلیل گران زیادی تابحال سعی داشته اند که توضیح دهند چرا این اتفاق افتاد. یعنی چرا آمریکا با آن همه نیرو و تجهیزات، بهترین مغزهایی که در خدمت داشت، تجربه موفقیت های پی در پی در جنگ های مختلف نظیر جنگ جهانی دوم، بازهم نتوانست در کارزار ویتنام موفق شود؟ چطور می شود نبردهای جزئی را در یک جنگ پیروز شد اما در نهایت بازنده آن جنگ بود؟ چطور می شود تلفات سنگین به حریف وارد کرد و تقریبا در هر نبردی اکثر قوای حریف را تارومار کرد اما بازهم یک بازنده بود؟ ویتنام در دهه هفتاد چنین اعجازی را خلق کرد و همه تحلیل گران حوزه های مختلف تا به امروز در تکاپوی آن بودند که چنین پدیده اعجازگونه ای را تفسیر کنند.

 

چرا جنگ ویتنام اتفاق افتاد؟

شاید اگر امروز با دید یک شهروند قرن بیست و یکمی به این موضوع نگاه کنید، با خودتان بگویید چندان هم چیز عجیبی نیست. امروز آمریکا در جنگ عراق یا جنگ افغانستان هم نتوانست کاری از پیش ببرد. پس عجیب نیست سابقا در ویتنام هم چنین بوده باشد. اما حرف چیز دیگریست. حرف از اولین شکست نظامی ایالات متحده در طول تاریخ است. نبرد ویتنام اولین جنگی بود که قدرتمندترین ارتش جهان آن را به شکل ناباورانه ای باخت. درحالیکه در دیگر حوزه های رقابتی خود با بلوک شرق همواره درحال پیشی گرفتن از حریف خود بود، اما مسئله “کمونیسم بین الملل در آسیای شرق”  در طول سه دهه همچنان یکی از عرصه های ناکامی آمریکایی ها محسوب میشد. دیگر عرصه های جنگ سرد میان آمریکا و شوروی، نظیر رقابت تسلیحاتی، مسئله سلاح هسته ای، جنگ افغانستان، جنبش های سیاسی در کشورهای اقماری اروپایی، در همه این عرصه ها ایالات متحده نه تنها از رقیب دیرینه خود یعنی شوروی، عقب نیافتاد بلکه در اکثر مواقع دست بالا را داشت.

یکی دیگر از این مسائل ” کمونیسم بین الملل”   بود. موضوعی که آمریکایی ها از آن با عنوان “اثر دومینویی” یاد میکردند. همانطور که میدانید جنگ ویتنام دعوایی بین کمونیست ها و طرفداران آمریکا بود. دقیقا مانند کشمش های سیاسی دیگر در سایر کشورهای دنیا که در آن زمان وجود داشت. آن طور که طرفداران کمونیسم به حمایت چین و شوروی در شمال ویتنام جمع شدند و ویتنام شمالی را تشکیل دادند؛ در آن سوی میدان هم در ویتنام جنوبی، دولت هوادار آمریکا قرار داشت. دولتی که سالها با حمایت و هزینه آمریکا برای مقابله با توسعه نفوذ کمونیست ها تلاش میکرد.

اما چرا چنین کشور کوچکی در آن گوشه دورافتاده دنیا در آسیای شرق باید برای آمریکایی ها اهمیت پیدا میکرد؟ تا آنجا که یکی از اصلی ترین مسائل کشورشان شود؟ جواب آن است که “ویتنام”   به خودی خود برایشان ارزشی نداشت. آن ها از گسترش کمونیسم بین الملل می ترسیدند. هراس از این داشتند که در صورت سقوط ویتنام و کشیده شدن آن به کام کمونیسم، در مرحله بعد، کل منطقه هندوچین یکجا به دامان کمونیسم بین الملل می جهید و حتی به هندوستان و غرب آسیا هم می رسید. در آن صورت آمریکا باید منتظر یک فاجعه می ماند. تفکر کمونیستی مانند یک ویروس در همه جا پخش می شود و کشورهای دنیا را بصورت دومینووار به یکدیگر متصل میکند. غربی ها به چنین موضوعی اثر دومینویی می گفتند و با صرف هزینه های هنگفت در ویتنام درصدد مقابله با چنین فاجعه ای برآمدند.

 

بازی بی نهایت

اما بازگردیم به همان سوال اصلی. آمریکایی ها آمدند؛ با نیم میلیون نیروی نظامی در ویتنام جنوبی حضور پیدا کردند؛ باتجربه ترین فرماندهان جنگی و بهترین تسلیحات نظامی را استفاده کردند؛ از تمام موقعیت ها و زمینه های موجود بهره بردند که فاتح جنگ باشند. که در آخر پیروزمندانه به خود ببالند و به دنیا بگویند آمریکا هزینه کرد تا مردم دنیا از سم کمونیسم آسوده باشند. ولی درعوض اتفاقی که رخ داد آن بود که آمریکایی ها با ترس و هراس فراوان در آوریل 1975 درحال فرار از سایگون، پاییتخت ویتنام جنوبی، مایه خنده و تمسخر شرقی ها شدند. حتی یک آمریکایی هم آنجا باقی نماند که به نیروهای ویتنام شمالی بگوید ما اینجا سی سال با شما جنگیدیم. همگی رفتند و آسیای شرق را با خطر بزرگی که تهدیدشان میکرد تنها گذاشتند.

حال سوال اینجاست. آمریکا چرا جنگ را باخت؟ به عبارت دیگر این کمونیست ها نبودند که برنده شدند. بلکه این آمریکا بود که پیروزی را به آنها تسلیم کرد. براساس تئوری ها، آمریکا باید پیروز میدان میشد. هر بازی یک قواعدی دارد و جنگ ویتنام هم درست مثل یک بازی بود. بر اساس قواعد این بازی، طرف پیروز می بایست همان طرفی باشد که بیشتر نیرو دارد، بیشتر هزینه می کند، بیشتر تلفات میزند، اغلب نبردها را می برد و هیچ شکستی در کارنامه ای پیدا نمی شود.

اما بازی جنگ ویتنام یک بازی متفاوت بود. یک ” بازی بی نهایت”  بود. سایمون سینک، نویسنده کتاب ” بازی بی نهایت”  طرح ایده اش را دقیقا با موضوع جنگ ویتنام آغاز می کند. یکی از نبردهای حیاتی جنگ ویتنام را بنام “نبرد تت”  توصیف می کند و می گوید علی رغم همه برنامه ریزی ها و هزینه هایی که کمونیست ها برای پیروزی در این نبرد داشتند، شکست خوردند. ویتنام شمالی در ژانویه 1968 در نبرد تت از لحاظ نظامی شکست خورد و تلفات سنگینی را متحمل شد. تقریبا مانند همه نبردهای دیگر جنگ ویتنام. نیروهای مهاجم از ویتنام شمالی بخاطر این حمله بیشتر 35 هزار نفرشان کشته و زخمی شده بودند یعنی تقریبا معادل نصف نیروهایشان! بعد نویسنده به این آمار حیرت انگیز هم اشاره می کند که ویتنام شمالی در پایان جنگ بین دو تا سه میلیون کشته داده بود. درحالیکه تلفات آمریکا به کمتر از 60 هزارنفر می رسید. نتیجتا این سوال مطرح می شود که با این همه، چطور می توان پذیرفت آمریکا بازنده جنگ باشد؟

در اینجا نویسنده ایده “بازی بی نهایت” را مطرح می کند. پژوهش گران زیادی بوده اند که سعی داشتند پدیده های واقعی را در قالب بازی ها توصیف کنند. از ریاضی دانان گرفته تا جامعه شناسان و روانشناسان مشهور. اما سایمون سینک در کتابش یک ایده جالب و جدیدتر را عنوان می کند. می گوید کلا دوجور بازی در واقعیت وجود دارد. بازی محدود و بازی بی نهایت.

بازی محدود آن است که شرکت کننده های محدود و مشخصی دارد. قوانین ثابتی دارد. یک هدف از پیش تعیین شده و زمان محدودی برایش تعریف می شود. در صورت رسیدن به هدف بازی یا اتمام وقت، بازی پایان می یابد. مثلا فوتبال یک بازی محدود است. همه بازیکنان براحتی قابل شناسایی هستند و هدف مشخصی دارند. بازی فوتبال زمان محدود و مشخصی دارد و همه بازیکنان در قالب قوانین بازی به دنبال هدف خود هستند. یعنی به حریف گل بزنند و سعی کنند کمتر گل بخورند. در پایان هر گروهی که به حریف خود گل های بیشتری وارد کرده بود برنده بازی می شود. همه چیز کاملا واضح و مشخص است. این یک نمونه ای از بازی محدود می باشد. بازی های محدود همواره برنده و بازنده دارند. در واقع بازیکنان در یک بازی محدود برای این بازی می کنند که برنده شوند و هدفشان رسیدن به پیروزی است.

اما در یک بازی بینهایت همه چیز متفاوت است. بازی بی نهایت تعدادی بازیکن معلوم و تعدادی بازیکن نامعلوم دارد. هیچ قوانین از پیش تعیین شده ای ندارد. هر بازیکن می تواند روش و سبک خودش را داشته باشد و هر زمان بنا به هر دلیل، نحوه بازی کردن را عوض کند. بازی های بی نهایت افق زمانی نامحدود دارند. از آنجا که پایان بازی مشخص نیست عملا انتهایی نمی توان برای آن متصور شد و بهمین خاطر هدف اصلی در یک بازی بی نهایت این است که در بازی بمانیم  و به حضور خود در بازی تداوم بخشیم. این بازیکنان هستند که در بازی بی نهایت زمانشان به انتها می رسد؛ اما خود بازی همچنان ادامه می یابد.

از همین رو نمی توان برنده یا بازنده ای برای بازی بی نهایت درنظر گرفت. تفکری فراتر از “برد و باخت یا تساوی” بر بازی بی نهایت حاکم است. هیچ خط پایانی برای آن تصور نمی شود و همه چیز مثل یک مسیر تداوم دارد. بعنوان مثال نویسنده “تحصیل” یا “ازدواج” را برای افراد یک بازی بی نهایت میداند. که نمی توان برد یا باختی برای آن درنظر گرفت. اگر چه ممکن از برخی از ویژگی های بازی بی نهایت را نداشته باشند اما مصداقی از آن هستند.

با این تفاسیری که مطرح شد، سیاست جهانی هم یک بازی بی نهایت است. برد و باخت در مفهوم سیاست معنایی ندارد و طرفین بطور نسبی به اهدافشان میرسند. نویسنده می گوید جنگ ویتنام نیز مصداق بارزی از یک بازی بی نهایت بود. تقریبا همه آن ویژگی هایی که گفتیم در جنگ ویتنام می توان پیدا کرد. البته هر جنگی را نمی توان یک بازی بی نهایت نامید. اما جنگ ویتنام یک نوع متفاوت بود. یک شکل جدید از جنگ که “تداوم” به وضوح در آن حس میشد و هیچ انتهایی برای آن مورد انتظار نبود. هیچ پیشرفتی در میدان های نبرد که نشان از پیروزی نهایی یک طرف باشد دیده نمیشد. بازیکنان گاهی جای خود را عوض میکردند، بازیکنی جایگزین بازیکن دیگر میشد. سربازهای جدید جای سربازهای قدیم را پر می کردند اما بازی همچنان ادامه داشت. تعریف کردن جایگاه “برد و باخت”  در این جنگ ساده انگاری محسوب میشد که آمریکایی ها این ساده لوحی را مرتکب شدند. آنها به دنبال پیروزی نهایی بودند حال آنکه در بازی بینهایت این خود بازی هست که اهمیت دارد نه برد و باخت در آن. در طرف دیگر ویتنامی ها پدیده جنگ را به هیچ عنوان یک پدیده گذرا و موقتی نمیدانستند. استراتژی آنها باقی ماندن در جنگ یعنی باقی ماندن در بازی بود. گاهی بازیکانی میرفتند و بازیکنانی دیگر جایگزین آن می شدند اما آنچه برای ویتنامی ها اهمیت داشت این بود که در بازی بمانند و با مهره های جدید همچنان به بازی ادامه دهند. برعکس طرف آمریکایی که همواره حرف از یک پیروزی نهایی میزد، ویتنامی ها میدانستند با پدیده ای روبرو هستن که نمی شود انتهایی برای آن متصور شد. آن ها درک کرده بودند که با یک بازی بی نهایت روبرو هستند حتی اگر نامی از آن به گوش شان نرسیده بود!

برای اثبات این موضوع قصد دارم یکی از مقالاتی را که برنده جایزه پولیتزر شده است برایتان بازگو کنم. این مقاله را استنلی کارنو در سال 2001 نوشت و در مجله تایم منتشر شد. کارنو در این مقاله به یک مصاحبه اشاره می کند که با یکی از فرماندهان ارتش ویتنام شمالی انجام شده بود. در این مصاحبه از آن ژنرال پرسیده بودند که ویتنام شمالی تا چه زمانی قادر است به جنگیدن ادامه دهد؟ آن فرمانده نظامی در پاسخ گفت : “تا هر زمان که لازم باشد. بدون توجه به هزینه و بهای این کار”  به عقیده کارنو، آمریکا در این جنگ با دشمنی روبرو بود که درست مثل بامبو خم میشد اما نمی شکست. این جنگ از لحاظ ماهیت با همه جنگ ها متفاوت بود و بنا به همین ماهیتش آمریکا را ناکام گذاشت. کارنو می گوید مردم ویتنام درطول سالیان متمادی بارها با مهاجمان خارجی جنگیده بودند و روحیه به شدت ملی گرایی داشتند. به عبارت دیگر آنها با جنگیدن طولانی مدت هیچ مشکلی نداشتند. بلکه به آن عادت کرده بودند و بعنوان یک پدیده طبیعی آن را پذیرفته بودند.

برعکس در طرف مقابل، سیاستمداران آمریکایی برای قوت قلب دادن به جوانان خود مدام وعده یک پیروزی نزدیک را میدادند که پایان گر جنگ باشد. درحالیکه سران ویتنام شمالی هیچ واهمه ای از این نداشتند که به مردم خود بگویند جنگ همچنان تا سالیان دیگر ادامه خواهد یافت. به همین سبب بود که بعد از گذشت سه دهه، ناامیدی و بی انگیزگی در بین سربازان آمریکایی رخنه کرد و آمار خودکشی ها، اعتیاد به مواد مخدر و تمردهای نابجا از فرامین نظامی، در بین شان موج میزد. آنچنان که دیگر چاره ای جز ترک ویتنام برای آمریکایی ها باقی نماند. این طور شد که علی رغم همه پیروزی های جزئی و تلفات سنگین طرف ویتنامی، این طرف آمریکایی بود که در دراز مدت مجبور به ترک صحنه نبرد شد و شکست خود را پذیرفت. عاقبت ویتنام یک نتیجه دراز مدت بود. یک بازی بی نهایت. سرانجام آن طرفی که نگاه “بی نهایت گونه” به بازی داشت توانست حریف خود مجبور به ترک بازی کند. درحالیکه حریفش یعنی آمریکا به هیچ عنوان متوجه بی نهایت بودنِ بازی نبود.

 

مثال هایی دیگر

در اینجا میخواهم بخش هایی از کتاب ” زندگی، جنگ و دیگر هیچ” اثر نویسنده مشهور  “اوریانا فالاچی” را نیز مطرح کنم. که این مطلب نیز گواهی دیگر بر دید بی نهایت گونه ای است که مردم ویتنام شمالی نسبت به جنگ ویتنام داشتند. این نویسنده و مصاحبه گر ایتالیایی خود شخصا در زمان جنگ، به ویتنام سفر کرده بود و در کتابش اوضاع جنگ را به توصیف می کشد. بنا به ماهیت شغلی اش با افراد مختلفی در آنجا مصاحبه می کند و متن مصاحبه ها را در کتابش گردآوری کرده است.

سربازان ویتنام شمالی در پاسخ به سوالات فالاچی و در توصیف جنگ ویتنام این گونه پاسخ می دادند. میگفتند در اینجا ما همان دیدگاهی را نسبت به جنگ داریم که یک اسکیمو به برف دارد. یک عامل طبیعی که همیشه و هر روز درون آن مشغول زندگی هستیم. ما اینجا با جنگ متولد می شویم، با جنگ زندگی می کنیم و با جنگ می میریم. می گفتند از دوران بچگی تابحال، چیزی جز جنگ ندیدند و هیچ درکی از شرایط صلح ندارند. حتی نمی دانند این صلحی که همه از آن یاد می کنند دقیقا چیست! جنگ پدیده ای ست که هیچ تمدنی توانسته آن را متوقف کند.

البته این کتاب بخش های مختلفی دارد و محدود به مصاحبه های فالاچی با افراد گوناگون نمی شود. قالب رمان گونه و نثر ادبی آن به جذابیت کتاب افزوده است و یکی از بهترین آثاریست که تابحال در مورد جنگ ویتنام نوشته شده است. در این کتاب می توانید موارد پرشماری را پیدا کنید که تاییدی بر همان ایده سایمون سینک می باشد. یعنی همان بازی بی نهایت. جنگ ویتنام یک بازی بی نهایت بود و آمریکایی ها به دلیل اینکه برخلاف حریف خود این ماهیت را درک نکرده بودند، ناکام ماندند.

البته موضوعی که مطرح شد، تنها روایتِ معتبرِ موجود از جنگ ویتنام نیست. همانطور که گفته شد در این مورد پژوهشگران زیادی از حوزه های مختلف تحلیل های خود را بیان کردند و این پست صرفا بیان یکی از این تحلیل های پرشمار بود. صرفا برداشت نویسنده از کتاب “بازی بی نهایت” اثر سایمون سینک بود که می تواند درکنار نظرات و تحلیل های قابل تامل دیگر مورد بررسی قرار گیرد و حتی مردود شود.

 

با آرزوی بهترین ها

مسعود فهیمی ، خرداد 1401

به این پست امتیاز بدید

این نوشته رو با بقیه اشتراک بذار

بیشتر بخوانید:

یک پاسخ

  1. چه قدر زیبا و جذاب می نویسید.تقریبا اکثر مقالاتتون به همین شکله. فوق العاده س.در ضمن خیلی برای یادآوری ما که اپیزود ها رو گوش دادیم هم خوبه چون با خوندن این مقاله ها قسمت زیادی از داستان یادمون می آد.بر دوام باشید.❤💙

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.