جنگ ایران و آمریکا؛ سرنوشت عراق یا ویتنام؟!
طرح موضوع
ایالات متحده آمریکا در یک صد سال گذشته، حداقل درگیر دو جنگ فراگیر شده است. جنگ ویتنام و جنگ عراق. دو جنگ متفاوت، با نتایجی بسیار متفاوت ولی با انگیزه های مشابه! هدف و انگیزه ای که حتی باعث شد در قرن 21 آمریکا خود را در یک جنگ فراگیر دیگر هم ببیند؛ جنگ ایران! یعنی انگیزه ها و اهداف سیاستمداران آمریکایی برای ورود به جنگ ایران، در مقایسه با جنگ عراق یا ویتنام به طرز عجیبی مشابه بوده اند. عاملی که در آمریکا به آن ” جنگ پیشگیرانه” یا “جنگ دفاعی” گفته می شود. به این معنا که امروز وارد جنگ می شویم و منافع خود را تامین می کنیم تا مجبور نباشیم در آینده با هزینه بیشتر بجنگیم….
قانون اختیارات جنگی
در سال 1973، کنگره آمریکا قانونی را تصویب کرد که به موجب آن، گستره تصمیم گیری رئیس جمهور فدرال در حوزه مدیریت جنگ ها محدود می شد. همان قانون “اختیارات جنگی”. قرار بود این قانون در آینده مانع از ورود آمریکا به جنگ های طولانی و پر هزینه شود. به عقیده سناتورهای آمریکایی، جنگ ویتنام مصداقی از افتضاح کامل در کارنامه این کشور محسوب می شد. جنگی طولانی، پرهزینه و پرتلفات که با هدایت و رهبری رئیس جمهوری آمریکا، به نوعی باتلاق سیاسی نظامی در طول دو دهه تبدیل شد. آن ها می خواستند با وضع قانون اختیارات جنگی، شرایطی فراهم آورند که دیگر تجربه تلخ جنگ ویتنام تکرار نشود یا به عبارت دیگر، آمریکا در آینده خودش را درگیر باتلاقی مشابه جنگ ویتنام نکند.
جنگ ویتنام، بلایی خانمان سوز، نزدیک به شصت هزار نفر تلفات مرگ و میر در طول دو دهه برای آمریکایی ها داشت. پنج رئیس جمهور آمریکا از دو حزب سیاسی رایج، این جنگ را تجربه کردند و به شیوه های مختلف سعی داشتند آن را کنترل و مدیریت کنند. در آخر هم این کنگره آمریکا بود که با مصوبه خود توانست ارتش آمریکا را از این منجلاب سراسیمه بیرون بکشد.
براساس قانون اختیارات جنگی که پیش تر گفته شد، هر رئیس جمهور فدرال صرفا به مدت 60 روز می توانست هر جنگی را آغاز کند یا ادامه دهد. بعد از پایان شصت روز، رئیس جمهور برای ادامه جنگ می بایست از کنگره آمریکا مجوز می گرفت. ینی دستور ادامه جنگ پس از مهلت شصت روز، دیگر با کنگره بود نه با رئیس جمهور. این قانون می خواست از تکرار تجربه های تلخی مشابه جنگ ویتنام برای آمریکایی ها جلوگیری کند. اما در عمل قانون “اختیارات جنگی” کار نکرد! در قرن 21، ارتش آمریکا وارد جنگ دیگری شد که اتفاقا بسیار پرهزینه و طولانی بود؛ جنگ عراق!
تئوری قدرت واحد
در سال 2003، جرج بوش پسر از کنگره آمریکا مجوز گرفته بود که برای حمله به عراق، از نیروی نظامی استفاده کند. عملیاتی که با مجوز اکثریت جمهوری خواهان در کنگره آمریکا آغاز شد، عملا “قانون اختیارات جنگی” را بدون کارکرد باقی گذاشت. بنابراین رئیس جمهور آمریکا، جرج بوش و معاون کارکشته اش، دیک چینی، دیگر محدودیت شصت روزه نداشتند و می توانستند جنگ را کاملا مدیریت کنند.
در این مقطع تاریخی، آمریکایی ها بدلیل فاجعه یازده سپتامبر، فراموش کرده بودند که در پایان جنگ ویتنام چه احساسی داشتند. گفتمان تازه ای بر فضای سیاسی واشنگتن حاکم شده بود. گفتمانی که خبر از خلاء امنیت می داد.
در یک روز تاریخی، جمعی از تروریست های وابسته به گروه القاعده، چهار هواپیمای مسافربری خطوط هوایی ایالات متحده را ربودند و با یک عملیات انتحاری، حدود 3000 نفر شهروند غیرنظامی را به کام مرگ فرستادند. دو مورد از چهار هواپیمای مذکور، در همان روز به دوتا از برج های تجاری موسوم به ” مرکز تجارت جهانی” در نیویورک کوبانده شدند.
بنابراین در این شرایط که جامعه آمریکا و سیاستمدارانی همچون بوش و دیک چینی، زخم خورده و بهت زده بودند، تجربه جنگ ویتنام و قانون اختیارات جنگی، دیگر برایشان اهمیتی نداشت. آن ها از جو و احساسات موجود در آمریکا، نهایت بهره برداری را کردند که گفتمان تازه ای مطرح کنند؛ گفتمانی معروف به ” تئوری قدرت واحد” که قرار بود خلاء امنیت را پر کند و از لحاظ نظری، دقیقا نقطه مقابل قانون اختیارات جنگی قرار می گرفت.
تئوری قدرت واحد، در واقع یک خوانش مستقل از قانون اساسی ایالات متحده آمریکا بود که توسط برخی از جمهوری خواهان مطرح میشد. پرچم دار سیاستمدارانی که این تئوری را مطرح می کردند، دیک چینی همان معاون همه کاره جرج بوش بود که مغز متفکر جنگ عراق هم محسوب می شد.
براساس تئوری قدرت واحد در آمریکا، شخص رئیس جمهور فدرال بعنوان بالاترین منصب سیاسی کشور و رئیس قوه مجریه، یگانه اهرم کنترل گر همه نهادها و دستگاه های اجرایی، بایستی قدرت سیاسی و آزادی عمل بیشتری پیدا می کرد؛ تمام وزارتخانه ها، نهادهای اطلاعاتی، امنیتی و ارتش، باید براساس خواست و اراده رئیس جمهور فعالیت می کردند. طرفداران تئوری قدرت واحد، اینطور بیان می داشتند که فاجعه ای مشابه یازده سپتامبر به دلیل ضعف امنیت در آمریکا رخ داده است و این ضعف امنیت نتیجه محدود کردن قدرت و اختیارات رئیس جمهور است. آن ها میخواستند با افزایش حوزه اختیارات رئیس جمهور، خصوصا در مسائل مربوط به جنگ، یک ثبات امنیتی خدشه ناپذیر در آمریکا پدید آورند. دیک چینی و طرفدارانش که حامیان تمرکز قدرت بیشتر در قوه مجریه بودند، اعتقاد داشتند که تئوری قدرت واحد مساوی دیکتاتوری نیست. چرا که مقام ریاست جمهوری در آمریکا، دوره ای بوده و انتخابات آزاد، تفکیک قوا و رقابت حزبی همچنان وجود دارد.
البته اهداف پنهانِ پشت تئوری قدرت واحد مسائل دیگری بودند؛ اینکه جرج بوش بتواند با حمایت اتاق فکر خود، اهدافش را در رابطه با جنگ عراق و افغانستان به پیش ببرد. کوتاه سخن آنکه تئوری قدرت واحد برای مدتی بجای قانون اختیارات جنگی به کار افتاد و اتفاقا افکار عمومی هم از آن حمایت می کرد. اختیارات کنگره و دادگستری آمریکا تا حدودی محدود شدند تا رئیس جمهور آمریکا بتواند بعنوان کنشگر اصلی از تمام ظرفیت های این کشور برای مبارزه با تروریسم بین الملل در جنگ عراق استفاده کند.
تیم جمهوری خواهان به رهبری جرج بوش که برنامه های خود را به پیش می برد، توانست تا حدودی جو آمریکا را امنیتی کند و با کاهش نظارت ها، مواردی از بی قانونی و سهل انگاری اتفاق افتاد. مثلا گستره بیشتری از فعالیت وزارتخانه های دولتی، محرمانه شد. برخورد خشن در بازجوییِ کسانی که به اقدامات تروریستی مضنون بودند، رواج بیشتری پیدا کرد. شنودهای بدون مجوز اتفاق افتاد و مواردی از این قبیل.
نهایتا ارتش آمریکا به دستور جرج بوش و با اتکا به تئوری قدرت واحد، درحالیکه کنگره آمریکا مجوز داده بود و افکار عمومی جامعه آمریکا از آن حمایت می کرد، به کارزار جنگ عراق وارد شد. نظرسنجی های معتبر در همان سال ها نشان می دهد حدود پنجاه درصد از جمعیت آمریکا با جرج بوش برای حمله به عراق موافق بودند. بنابراین ایالات متحده آمریکا وارد یک موقعیت تازه شد. موقعیتی که باید یک جنگ پیشگیرانه دیگر را آغاز می کرد تا بتواند از یازده سپتامبرهایی که در آینده ممکن بود اتفاق بیافتد، جلوگیری کند.
نتایج جنگ عراق
اما جنگ با عراق، نتیجه کاملا دلخواه را نداشت. اگر چه سرنوشت این جنگ نسبت به جنگ ویتنام متفاوت بود و آمریکایی ها توانستند رژیم صدام حسین را در کوتاه مدتی ساقط کنند، اما همچنان یک جنگ طولانی و پرهزینه تلقی می شد که آمریکا بدون دستیابی کامل به اهدافش، صحنه جنگ را ترک کرد. این جنگ حدود یک دهه برای آمریکایی ها طول کشید و 4800 نفر از نظامیان آمریکایی در آن کشته شدند. وقتی تابوت سربازان آمریکایی بصورت دسته های چندتایی در ایالات متحده فرود می آمدند، افکار عمومی را در مدت کوتاهی نسبت به جنگ با عراق تغییر داد. همان افراد و رسانه هایی که جرج بوش و دیک چینی را برای حمله جسورانه به عراق تحسین می کردند، در کمتر از چهار پنج سال به منتقدان دولت تبدیل شدند. حضور طولانی و پرهزینه ارتش آمریکا در عراق به همراه تعداد پرشمار تلفات جنگی، باعث شد تئوری قدرت واحد از کار بیافتد. نتیجه آنکه عملکرد دولت بوش و تصمیمات او از حالت امنیتی و محرمانه خارج شد؛ این بار محدودیت سنگین نظارت ها و تیغ تیز منتقدان برای بوش و چینی گزنده بود!
آمریکا موفق نشد ثبات سیاسی را در عراق فراهم آورد. از طرفی، مهار تروریسم بین الملل نیز با این حمله حاصل نشد. عراقِ پساصدام میزبان گروه های چریکی و تروریستی تازه ای بود که تلفات بیشتری هم می گرفت. بنابراین تا سال 2006 جمهوری خواهان گفتمان برتر خود را از دست دادند. در انتخابات میان دوره ای کنگره سال 2006، اکثریت کرسی ها در مجلس نمایندگان و سنای آمریکا، به دست دموکرات ها افتاد و جمهوری خواهان در اقلیت قرار گرفتند. ( انتخابات میان دوره ای کنگره در سال 2026 هم چند ماه دیگر برگزار خواهد شد؛ شاید در اواسط جنگ آمریکا و ایران!) کار به جایی رسید که چندسال بعد، حتی عده از جمهوری خواهان نیز اذعان داشتند که از ابتدا مخالف جنگ عراق بوده اند و یا حداقل با شکلِ اجرای این سیاست مخالفند.
در طرف دیگر ماجرا، تصرف عراق برای آمریکا مزایایی هم داشت. علاوه بر مزایای اقتصادی، مهم ترین دستاورد ابرقدرت غرب در جنگ عراق، تثبیت هژمونی آمریکاست. فردی بنام صدام حسین که رژیمش حمایت های گسترده مالی و تسلیحاتی از شوروی می گرفت، به کویت حمله نظامی کرد؛ در واقع به نوعی از نظم جهانی خارج شد. او که در اواخر حکومتش متهم به همکاری با القاعده و توسعه سلاح های کشتار جمعی بود، تهدیدی جدی علیه منافع آمریکا به شمار می رفت. جنگ خلیج فارس و بلندپروازی های صدام، منشا بدگمانی آمریکایی ها نسبت به رژیم عراق محسوب می شد و بعد از یازده سپتامبر، این بدگمانی ها تا حد یک دشمنی بالقوه پیش رفت. کار به جایی رسید که صدام حسین و رژیمش در دنیا حامی تروریسم بین الملل معرفی می شدند. در نتیجه لشکرکشی ارتش آمریکا به عراق، صدام و هم قطاران او در کوتاه مدتی سرنگون شدند، به شکل محقرانه ای دستگیر شدند و مانند یک بازنده واقعی در دادگاه علنی به محاکمه درآمدند.
تصویری که آمریکا پس از پیروزی اولیه در عراق برای دنیا به نمایش گذاشت، همان تصویری بود که سیاستمداران این کشور همواره تلاش داشتند که آن را زنده و برقرار جلوه دهند. تصویری از یک آمریکای مقتدر که نظم جهانی را کنترل می کند. ابرقدرتی که اگر یک رهبر سیاسی مانند صدام حسین، برخلاف منافع راهبردی او حرکت کند، به شکل تحقیرآمیزی حذف می شود! این پیام روشنی برای دولت ها و رژیم های مشابه بود.
این دستاوردِ معنایی برای آمریکا و تثبیت هژمونی اش، در کنار هزینه های هنگفت جنگ عراق قرار می گرفت و قضاوت را سخت می کرد. وقتی از یک سیاستمدارِ طرفدار جنگ عراق سوال می شد که چرا حاضر شدند این هزینه گزاف را بپردازند، پاسخی کوتاه برای توجیه وجود داشت؛ این پاسخ همان “جنگ پیشگیرانه” بود. اینکه اگر امروز هزینه نمی کردیم، فردا وادار به تحمل هزینه های بیشتری می شدیم. این یک سناریوی فرضی و فاقد جزئیات است. هیچ کس نمی داند اگر آمریکا به عراقِ صدام حمله نمی کرد، چه سطوری در تاریخ نوشته می شد. به اصطلاح معروف، “دیکته نانوشته غلط ندارد”. پس از این سناریوی فاقد جزئیات و فرضی، می توان در تبلیغات سیاسی حداکثر بهره برداری را کرد و افکار عمومی را از یک سناریویی که هرگز اتفاق نیافتاده است تا حد ممکن هراساند. همان ترفندی که جمهوری خواهان در رابطه با جنگ عراق به کار بستند و هم اینک در مورد جنگ با ایران هم استفاده می کنند. دونالد ترامپ بارها به زبان آورده است که برای مهار قدرت هسته ای ایران وارد این جنگ شده است و اگر نمیشد، سناریویی به مراتب پرهزینه تر و مرگبارتر در انتظار کشورهای دنیا بود. یعنی دقیقا همان شالوده گفتمانی که برای توجیه آغاز جنگ با عراق وجود داشت، امروز هم برای شروع با جنگ با ایران وجود دارد: جنگ پیشگیرانه یا جنگ دفاعی! یک روز برای جلوگیری از تروریسم بین الملل و روزی دیگر جلوگیری از دستیابی به سلاح اتمی. روایت های مختلف با شالوده های یکسان. انگیزه های آغاز این دو جنگ ( و همینطور جنگ ویتنام که جلوتر توضیح داده می شود) تقریبا یکسان بودند و هستند.
نهایتا جنگ عراق و سقوط صدام زمینه را برای ظهور گروه های تروریستی دیگر مانند داعش فراهم آورد. اما نباید فراموش کنیم که بی ثباتی عراق و ظهور داعش، مستقیما معلول حمله آمریکا به عراق نبود؛ بلکه خروج آمریکایی ها از عراق باعث این بی ثباتی شد. آن ها در زمان ریاست جمهوری اوباما تصمیم گرفتند دیگر بیشتر از این برای آینده عراق متحمل هزینه نباشند. ارتش آمریکا بطور گسترده و مرحله به مرحله عراق را ترک کرد تا این کشور پهناور و ثروتمند، زمین بازی گروه های دیگر باشد. اما تا زمانی که ارتش آمریکا در عراق حضور فعال داشت، هنوز جولانگاه داعش و تروریست های دیگر نشده بود. به عبارت دیگر، آمریکایی ها ماموریت خود را ناتمام گذاشتند.
ویتنام، یک جنگ پیشگیرانه دیگر…
در رابطه با جنگ ویتنام نیز انگیزه های مشابهی وجود داشت. کشور ویتنام بعد از پایان جنگ جهانی دوم، به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم شده بود (مشابه کره شمالی و کره جنوبی). ویتنام شمالی به رهبری کمونیست ها و با حمایت گسترده چین و شوروی سعی داشتند ویتنام جنوبی را که یک دولت لیبرال دموکرات داشت نیز تصاحب کنند. دولت ویتنام جنوبی راهبردهایی نزدیک به بلوک غرب مخصوصا ایالات متحده آمریکا اتخاذ کرده بود و سدی در برابر کمونیسم آسیای شرق به شمار می رفت. بنابراین ارتش آمریکا به صحنه این جنگ وارد شد تا از توسعه کمونیسم بین الملل جلوگیری کرده باشد.
سیاستمدارهای آمریکایی در آن برهه از تاریخ، گفتمانی موسوم به ” اثر دومینویی” را مطرح می کردند. به این معنا که اگر از ماجراجویی و بلندپروازی کمونیست های ویتنامی جلوگیری نکنیم، کل منطقه هندوچین (بخشی از منطقه جنوب شرق آسیا که کشورهای ویتنام، لائوس، کامبوج، تایلند و مالزی را شامل می شود) و آسیای شرقی بصورت دومینووار به دامان کمونیسم سقوط می کنند. در واقع آمریکایی ها بسیار قبل تر از جنگ با عراق، از سناریوی جنگ پیشگیرانه بهره بردند و این ایده را به اجرا گذاشتند که اگر امروز در ویتنام نجنگیم، فردا مجبوریم هزینه های هنگفت تری متحمل شویم. چرا که از نظر آن ها کمونیسم بین الملل به سرعت درحال توسعه بود و اگر در همان ویتنام از آن بازداری نمیشد، چندسال بعد، آمریکایی ها باید در چند کشور دیگر هم درگیر می شدند و هزینه سنگینی می پرداختند.
در این مقطع (جنگ ویتنام) خبری از قانون اختیارات جنگی یا تئوری قدرت واحد نبود. نه ترسی از تروریسم بین الملل وجود داشت و نه فاجعه یازده سپتامبر اتفاق افتاد بود. روایتی متفاوت اما با همان شالوده جنگ عراق وجود داشت؛ اینکه جنگ دفاعی و پیشگیرانه در جریان است. یعنی دقیقا همان انگیزه بنیادی که دستگاه فکری دونالد ترامپ برای توجیه جنگ با ایران مطرح می کند: امروز می جنگیم که فردا مجبور نباشیم با هزینه بیشتری روبرو شویم.
نکته ای دیگر که در مورد جنگ ایران وجود دارد، حضور اسرائیل است. یک بازیگر سیاسی مهم که کاخ سفید سال ها برای تامین امنیتش کوشیده است و مسائل مربوط به ایران را پیچیده تر می کند. به همین خاطر الگوی جنگ با ایران، کاملا یک الگوی متفاوت با جنگ عراق یا ویتنام است. صحبت از مشابهتِ انگیزه های آغاز این سه جنگ بوده؛ اما پر واضح است که هرکدام از این جنگ ها به دلیل تفاوت های زمانی و مکانی سرنوشت مختص خود را دارند. نوع برخورد ایران و آمریکا با یکدیگر، الگوی منحصر به فردی را رقم خواهد زد که سرنوشت این رویارویی بسیار متفاوت با تجربه عراق یا ویتنام است.
خانه دینامیت
در پایان برای تفهیم بیشتر، یک مثال از یک فیلم سینمایی را مطرح می کنم. فیلم “خانه دینامیت” به کارگردانی “کاترین بیگلو” که همین ایده جنگ پیشگیرانه را در قالب یک فیلم نامه آورده است.
در این فیلم سینمایی، موقعیتی فرضی را نمایش می دهد که ایالات متحده آمریکا مورد تهاجم موشکی قرار گرفته است و فقط بیست دقیقه با برخورد یک موشک هسته ای فاصله دارد. این موشک با کلاهک اتمی که قرار است به یکی از نقاط پرجمعیت آمریکا برخورد کند، می تواند جان حدود ده میلیون نفر را در کسری از ثانیه بگیرد. تمام لایه های پدافند هوایی آمریکا شکسته می شوند و میلیون ها نفر، فقط با یک موشک مورد تهدید قرار می گیرند.
رئیس جمهور فرضی آمریکا در فیلم خانه دینامیت که شباهت ظاهری غیراتفاقی به باراک اوباما دارد، فرد خوشحال و ساده لوح است. او درحال بازدید از یک مدرسه و بازی کردن راگبی بوده که متوجه حمله موشکی می شود اما کاری از دست او ساخته نیست. فیلم به شکل ناباورانه ای به پایان می رسد. لحظه ای که گویا آمریکا و همه تمهیداتش در آن شکست خورده اند!
به عقیده من، یک پیام سیاسی بسیار مهم در این فیلم نهفته است. فیلم ساز تصویری از یک پادآرمانشهر را به نمایش می گذارد. آمریکایی که خیال می کند به همه چیز نظارت دارد و جهان را کنترل می کند اما در واقع این طور نیست. رئیس جمهوری خوش خیال که می خواهد فردی با خواسته ها و نیازهای عادی باشد اما در نهایت یک شکست خورده واقعی ست؛ چون برای چنین موقعیتی آمادگی کافی را نداشته است. شاید فیلم ساز با زبانی متفاوت می خواهد به مخاطب این پیام را منتقل کند که خوش بینی به آینده دیگر کافیست. این دنیا پر از توطئه شیادانی است که منتظر یک موقعیت مناسب برای نابودکردن تمدن بشری هستند. او به درست یا غلط در حال تفهیم این استدلال است که اگر دشمنان بشر را راحت بگذارید و خیال کنید که اوضاع تحت کنترل است، آن ها بسیار زیرکانه پیش روی می کنند و روزی که بسیار سرمست و خوشحال در یک زندگی روزمره مشغول بازی کردن راگبی هستید، شما را غافلگیر خواهند کرد؛ آن زمان در موقعیتی قرار می گیرید که فقط بیست دقیقه با نابودی میلیون ها نفر فاصله دارید. موقعیتی که برای تصمیم گیری و تغییر رویه خیلی دیر شده است! اگر می خواهید در چنین موقعیتی قرار نگیرید، چاره اش جنگ پیشگیرانه است. به آن دشمنان حمله کن، قبل از آنکه آن ها به تو حمله کنند.
واضح است که این مثال آخر، صرفا تفسیر شخصی من از این فیلم نامه بوده و حتی اگر به درستی برداشت کرده باشم و مقصود فیلم ساز را منتقل کنم، می تواند با واقعیت دنیای امروز، فاصله معناداری هم داشته باشد.
به امید روزهای روشن
مسعود فهیمی، خرداد 1405