به این دروازه وارد شوید

” به این دروازه وارد شوید. آقای گورباچف این دروازه را باز کنید. آقای گورباچف این دیوار را فرو بریز. ” این آخرین پاراگراف های یک سناریوی چندساله بود. جملاتی که رونالد ریگان، چهلمین رئیس جمهور آمریکا در یک سخنرانی تاریخی، ژوئن 1987 کنار دیوار برلین به زبان آورد.

ریگان در این سخنرانی اش، صحبت های مهمی داشت و آخرین کلماتش را خطاب به دبیرکل حزب کمونیست شوروی (بالاترین منصب سیاسی در شوروی سابق) میخائیل گورباچف بیان کرد تا به قول معروف با او اتمام حجت کرده باشد. ریگان و گورباچف قصه درازی باهم داشتند. از مذاکرات هسته ای در ریکیاویکِ ایسلند تا توافق درمورد محدودیت تعداد کلاهک موشک های هسته ای در سال 1987 که قدم قابل توجهی برای پایان دادن به جنگ سرد محسوب می شد. 

آن صحبت های تاریخی ریگان مجاور دیوار برلین خطاب به گورباچف، چنین بود: “جناب دبیرکل گورباچف! اگر به دنبال صلح هستید، اگر به دنبال شکوفایی برای اتحاد جماهیر شوروی و اروپای شرقی هستید، اگر آزادی را می خواهید، به این دروازه وارد شوید. آقای گورباچف این دروازه را باز کنید. آقای گورباچف، این دیوار را فرو بریز.” این کلمات جادویی به لحظاتی دراماتیک و ماندگار در تاریخ تبدیل شدند که خاطره اش برای هر شهروند اروپای غربی توام با غرور و بروز احساسات است. شاید یک آلمانیِ خوش بین هم خیال نمی کرد، حدود دوسال بعد از آن سخنرانی، دیوار برلین واقعا فرو می ریزد! در واقع این سخنرانی تاثیرگذار، هشدار و تهدید نبود؛ بلکه نوعی پیش بینی آینده و بیان سرنوشت محتوم به شمار می رفت. سرنوشتی که گویا ریگان و سیاستمداران دیگر، سناریوی آن را نوشته بودند!

ریگان از زمانی که به کاخ سفید وارد شد، نگاهی متفاوت به صحنه سیاست داشت. فرماندار محبوب ایالت تگزاس که سابقا بازیگر هالیوود، صداپیشه و گزارشگر مسابقه فوتبال بوده، به سیاست همچون بازی و سینما می نگریست! او متوجه این موضوع شده بود که تصویر آمریکای مقتدر و هژمونی این کشور در سال های اخیر، خدشه دار شده است؛ ماجرای تسخیر سفارت آمریکا در تهران که ماه های طولانی، وقت و انرژی کاخ سفید را گرفت و در آخر هم با یک عملیات نظامی محقرانه بنام پنجه عقاب، خاطرات تلخی را برای آمریکایی ها به یادگار گذاشت. این کارنامه دولت دموکرات ها به رهبری جیمی کارتر بود که قبل از ریگان، بعنوان رئیس جمهور آمریکا فعالیت داشت. حالا ریگان آمده بود تا این خاطرات را از ذهن آمریکایی ها پاک کند!

بنابراین همه میدانستند یک رئیس جمهورِ ریپابلیکن بنام رونالد ریگان آمده تا هژمونی مخدوش ایالات متحده را بار دیگر احیا کند. شاید بخاطر همین بود که دقیقا در روز تحلیف ریاست جمهوری ریگان، کارمندان سفارت آمریکا که در تهران اسیر بودند، آزاد شدند. درست چند دقیقه بعد از ادای سوگند ریگان، هواپیمای حامل گروگان‌های آمریکایی، تهران را ترک کرد. 

پس بعد از عقب نشینی آمریکا از ویتنام در دهه 1970 و بعد از آن عملیات شکست خورده پنجه عقاب در ایران، ریگان آمده بود تا یک عصر طلایی بسازد. دورانی که دیگر به منافع آمریکا لطمه ای وارد نشود و هژمونی اش را از نو پا بگیرد. این ماموریت مهمِ ریگان بود که در کنار رویکرد اقتصادی دولتش (مشهور به دوران نئولیبرالیسم در قرن بیستم) از اهمیت فوق العاده بالایی برخوردار است.

دولت آمریکا در دنیا مخالفان زیادی داشت؛ کوبا، لیبی، ایران، کره شمالی و برخی کشورهای دیگر مانند مصر یا عراق که می توانستند در سال های آینده، یک تهدید جدید علیه منافع آمریکا باشند. اما ریگان تصمیم گرفت سخت ترین هدف را انتخاب کند: اتحاد جماهیر شوروی! مهد کمونیسم و دشمن غرب، پهناورترین کشور جهان که از لحاظ تسلیحات هسته ای و قدرت نظامی، قابل رقابت با آمریکا بود. سال ها تنش بین دو ابرقدرت، آمریکا و شوروی که به جنگ سرد معروف شد، اکنون با روی کار آمدن ریگان به مرحله پایانی خود رسید. اگر چه ریگان در طول هشت سال ریاست جمهوری خود، اقدامات دیگری همچون بمباران لیبیِ قذافی و یا ارسال کمک به مخالفان کمونیسم در اروپای شرقی هم انجام داد، اما همچنان، گلِ سرسبد کارنامه سیاست خارجی اش، در رابطه با شوروی محسوب می شود. سیاستی که باعث شد غول شرقی به روزهای پایانی خود نزدیک شود. ریگان یک چیز را خوب می دانست؛ از پا درآوردن کشور شوراها، برنامه ای طولانی و مدون می خواهد. بنابراین همفکران او در CIA و امنیت ملی، از سال ها پیش دست به کار بودند.

 برخلاف آنچه غالبا تصور می شود، عملکرد دموکرات ها و جمهوری خواهان در تاریخ آمریکا آنچنان هم متفاوت و در چند جهت نیست. گاهی نیز هردو حزب با رویکردهای مختلف، در یک جهت حرکت می کنند. دموکرات ها معمولا در رابطه با دولت هایی که علیه منافع آمریکا اقدام می کنند، مماشات بیشتری به خرج می دهند و سعی می کنند به جای جنگ و تخاصم به سمت دیپلماسی بیایند. اما این رویکرد لزوما به معنای باج دادن نیست؛ بلکه می تواند دستیابی به هدف نهایی را کم هزینه تر کند! مثلا همان آزادشدن گروگان های آمریکایی از تهران که در روز تحلیف ریاست جمهوری ریگان اتفاق افتاد، در واقع توافقی بین جمهوری اسلامی ایران و دولت کارتر بود که اجرایش به دوران ریگان موکول شد.

مثالی دیگر در دوران کوتاه ریاست جمهوری کارتر وجود دارد؛ زمانی که شوروی به افغانستان لشکرکشی کرد. مشاور امنیت ملی کاخ سفید می گوید وقتی کارتر خبر اعزام نیرو از روسیه به افغانستان را شنید، از خوشحالی به بالا پرید و گفت شوروی در همان دامی افتاد که ما برایش درست کردیم! این استراتژی زیرکانه معروف شد به تله خرس (در ادبیات سیاسی، کشور روسیه به خرس سفید معروف است).

هدف بلند مدت کارتر این بود که با حمایت مالی و تسلیحاتی گسترده از گروه های مسلح مخالف شوروی در افغانستان، روحیه اقتدارگرایی کمونیست ها را تحریک کند تا آن ها وادار شوند بر اساس منافع راهبردی و امنیتی خود، آن سوی مرزها خود نیروی نظامی اعزام کنند. تیم مشاوران اقتصادی کاخ سفید، از ورشکستی قریب الوقوع اتحاد شوروی خبر داشتند و کارتر با این استراژی زیرکانه سعی داشت برای دولتی که در آستانه رکود و تورم شدید قرار می گرفت، هزینه تراشی کند. کمونیست های شوروی به قول خودشان مرد میدان بودند و نمی خواستند افغانستان را به حال خود رها کنند تا جولانگاه نیروهای وابسته به آمریکا شود. ارتش سرخ شوروی، سال ها اروپای شرقی را هم به حال خود رها نکرده بود و بیشتر از چهاردهه در شش کشور اروپایی حضور نظامی فعالی داشت. از ورشو تا برلین شرقی، میلیون ها نفر رفقای کمونیست، دست در دست هم داشتند تا اردوگاه سوسیالیسم معروف به بلوک شرق را حفظ کنند. بنابراین بعید نبود تا در افغانستان هم دست به چنین کار مشابهی بزنند. همین اتفاق هم افتاد. سناریویی که کارتر نوشته بود کار کرد؛ کمونیست های شوروی را که سال ها به دنبال حماسه سرایی، اقتدارگرایی و ایده های فراملی و فرامرزی بودند، به آرزوی پوشالی خود رساند. شوروی ها تا جایی که توانستند در جنگ داخلی افغانستان هزینه کردند و بعد از یک دهه، تصمیم گرفتند این جنگ پرتلفات و پرهزینه را برای همیشه رها کنند. آن ها خفت بار افغانستان را ترک کردند چون دیگر پولی نداشتند که آنجا هزینه کنند. این تصمیم در زمان گورباچف اتفاق افتاد. گورباچفی که تصمیم ورود به جنگ افغانستان را نگرفته بود اما تصمیم خروج از این جنگ با او بود. زمانی که دیگر کارتر رئیس جمهور آمریکا نبود و بجایش ریگان در اتاق بیضی، روی صندلی ریاست جمهوری تکیه می زد. 

جنگ افغانستان و سال ها رقابت تسلیحاتی کورکورانه با آمریکا، میلیاردها دلار هزینه هنگفت به دوش کرملین می انداخت؛ درحالیکه همزمان وام های کلان به کشورهای اقماری دیگر هم می داد. کشورهای فقیری همچون کوبا و کره شمالی و حتی کشورهای اروپایی مثل لهستان، مجارستان، رومانی و آلمان شرقی؛ هر کدام از این دولت ها، شدیدا مقروض موسکو بودند. 

قضاوتش با تاریخ است که آیا این هزینه سازی ها برای اتحاد شوروی، اقتداری ساخت یا خیر؟ آیا توانست هژمونی ای فراهم کند که موسکو بتواند با آن کاسبی راه بیاندازد و با قدرت معنایی خود درآمدی کسب کند؟ اما مسئله مبرهن این است که وقتی ریگان در آمریکا و گورباچف در شوروی روی کار آمد، ابرقدرت شرق با وجود منابع طبیعی عظیم، سرمایه انسانی و موقعیت ژئوپلتیک کم نظیر، کشوری در آستانه فروپاشی اقتصادی بود! پس کمی بی انصافی است که افول امپراطوری شوروی را صرفا کارنامه سیاست خارجی دولت ریگان بدانیم؛ او این فرآیند را تسریع کرد و به منزل نهایی خود رساند. اما در واقع وارث دستاوردی بود که اسلافش برایش باقی گذاشته بودند. 

بنابراین وقتی گورباچف روی کار آمد، چاره ای جز معامله با غربی ها نداشت. او که از ابتدا با محافظه کاران حزب کمونیست شوروی، فاصله معنادار خود را حفظ کرده بود و مدیری از نسل جدید محسوب میشد، آمده بود تا کشورش را از شر این هزینه های سرسام آور نجات دهد. گورباچف و ریگان برخلاف اسلاف خود، حرف یکدیگر را تاحدودی می فهمیدند! پس باهم چند دوره مذاکرات مستقیم داشتند و حتی در زمینه تسلیحات هسته ای به یک توافق تاریخی رسیدند. اما ریگان بهتر از هرکس دیگری میدانست که این توافقِ نمادین، تنها مسکنی موقتی برای جلوگیری از تنش نظامی است. ریگان همچنان به مکیدن پول های شوروی و بستن شریان های اقتصادی این کشور ادامه داد و هر روز تحریم های فلج کننده بیشتری را به سمت موسکو روانه می کرد تا گورباچف را در منجلابی که آمریکا طی سال ها فراهم کرده بودند، غرق کند. 

ارتش سرخ شوروی به دستور گورباچف از افغانستان خارج شد تا این گونه آمریکا انتقام خروج تحقیرآمیز نیروهایش در ویتنام را از شوروی گرفته باشد. همچنین در واپسین روزهای سال 1989 نیروهای نظامی شوروی مستقر در اروپای شرقی، انقلاب ضدکمونیستی را در شش کشور نظاره گر بودند اما به دستور گورباچف حتی یک گلوله هم به سمت مردم انقلابی شلیک نشد و حتی فروپاشی دیوار برلین را هم نظاره کردند. پیش بینی ریگان به حقیقت پیوست. گورباچف به این دوازه وارد شد اما بدون اینکه خودش خواسته باشد!

در این مسیر پرتلاطم و نسبتا طولانی، از تله خرس کارتر تا لحظه های باشکوه فروپاشی دیوار برلین، بارها و بارها، آمریکا و شوروی سطوح مختلفی از تنش یا سازش را تجربه کردند. این سناریو، هرگز یک مسیر خطی یا پلکانی نبود که بتوان مرحله بعدی اش را پیش بینی کرد. گاه اوضاع آنقدر تنش آلود می شد که انتظار یک جنگ هسته ای را داشتند و گاه آنقدر صمیمانه میشد که بقای همان نظم سابق برای سال ها دور از انتظار نبود. وقتی ریگان نوامبر 1987 در واشنگتن دست های گورباچف را به گرمی می فشرد، همزمان متهم میشد که با شوروی مماشات کرده است؛ با کشوری که تهدید اصلی برای به خطر انداختن صلح جهانی محسوب می شود. اما ریگان همان زمان هم میدانست، شورویِ گورباچف مدت زیادی دوام نمی آورد. حدود سه سال بعد، دسامبر 1991، در شبی فراموش نشدنی، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی فروپاشید. 

آن فراز و نشیبِ روزهای دهه 1970 و 1980 که پیش بینی اوضاع را غیرممکن ساخته بود، به جزئیاتِ تاریخ پیوستند و فقط پایان خاطره انگیزش به یادها ماند. همان سخنان تاریخ ساز رونالد ریگان که بخش دیگری از آن را باهم میخوانیم:

” ما امروز در برلین جمع شده ایم. این شهر بیش از هر جای دیگری نشان می دهد که آزادی چه معنایی دارد. در اینجا شرق و غرب، درکنار هم ایستاده اند. اما تفاوت ها آشکار است. در اینجا آزادی، رفاه و امید وجود دارد و در شرق، محدودیت و سرکوب…. آزادی به رشد و پیشرفت می انجامد. آزادی جایگزینی ندارد. کسانی که آزادی را انتخاب کردند، راهی به سوی شکوفایی یافتند…. جناب دبیرکل گورباچف، اگر به دنبال صلح هستید، اگر به دنبال رفاه برای اتحاد شوروی و اروپای شرقی هستید، اگر آزادی را می خواهید، به این دروازه وارد شوید….”

” Mr. Gorbachev, if you seek peace, if you seek prosperity for the Soviet Union and Eastern Europe, if you seek liberalization, come here to this gate. Mr. Gorbachev, open this gate. Tear down this wall!” 

 

به امید روزهای روشن

مسعود فهیمی؛ اردیبهشت 1405

 

3.7/5 - (3 امتیاز)

این نوشته رو با بقیه اشتراک بذار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *