حکومت “جمهوری” دقیقا چیست؟ و چه فرقی با مدل های دیگر حکمرانی دارد؟
اگر یک نگاه کلی به تاریخ چند هزارساله بشر بیاندازید، متوجه می شوید که از زمان پدید آمدن ساختارهای سیاسی و مفهوم “حکومت” ، فرمانروایی های مطلقه و یکپارچه وجود داشتند و خبری از تکثرگرایی و جمهوریت نبود. به مرور زمان، اختیار فرمانروایان مطلقه محدود شد و حاکمیت قانون پدید آمد. نظام مشروطه و پارلمان برقرار شدند و در مرحله بعدی بجای فرمانروا یا حاکم، یک رئیس جمهور یا نخست وزیر قرار می گرفت که دیگر یک مقام مادام العمر و موروثی نبود. اینجا بود که شاید بتوان گفت برای اولین بار ایده جمهوری دموکراتیک مطرح شد؛ برقراری دموکراسی از طریق صندوق رای و حاکم ساختن تک تک شهروندان به سرنوشت خویش. اما این یک نگاه اجمالی و فاقد جزئیات است که شما را به اشتباه می اندازد! چنین دیدگاهی اینطور القا می کند که حکومت جمهوری در نوع خودش از همه مدل های دیگر مترقی تر و پیشرفته تر است. چرا که از لحاظ تاریخی متاخر بوده و یگانه راهکار برای ایجاد دموکراسی و برقراری حاکمیت قانون می باشد. در صورتی که ابدا اینطور نیست!
اولا؛ متاخر بودن از لحاظ زمانی، به هیچ وجه دلیل بر کارآمد بودن یک سیستم حکمرانی نیست. چنان که مدل کمونیستی نسبت به اغلب مکتب های سیاسی رقیب خود (اعم از سرمایه داری و سوسیالیسم کلاسیک) متاخر است اما به گواه تجربه تاریخ، ناکارآمدترین نوعِ آن است.
دوما؛ ایده جمهوریت به هیچ وجه یک مدل متاخر و مترقی نیست. چنان که پنج قرن قبل از میلاد، در امپراطوری روم باستان و یونان باستان، نظام جمهوری برقرار شد و شکست خورد. همینطور در قرن هفدهم میلادی در انگلستان یک رئیس جمهور روی کار آمد و یک دهه بعد سرنگون شد. در قرن هجدهم، حکومت مشروطه فرانسه سرنگون و جمهوری اول برقرار شد. حتی نمونه های قدیمی تر نیز وجود دارد؛ شش قرن پیش از میلاد، در هندوستان، نظام شورایی مشابه جمهوری کلاسیک برقرار بود. سوما؛ صرف رسیدن به یک سیستم جمهوری نمی تواند معنای پیشرفت و حرکت رو به جلو داشته باشد. چنانکه در همان مثال انگلستان و فرانسه که پیش تر آورده شد، حکومت های جمهوری دوباره به حکومت های مشروطه پارلمانی تبدیل شدند. در فرانسه قرن هجدهم و نوزدهم، طی یک مسیر انقلابی مجزا از هم، حکومت جمهوری اول و دوم سرنگون شدند و این پدیده ابدا معنای بازگشت به گذشته را نداشت؛ بلکه یک حرکت تکاملی و رو به جلو بود.
چهارما؛ به فرض اینکه در یک جامعه، حکومت جمهوری دموکراتیک با یک ساختار منظم برقرار شود که همه افراد جامعه را به سرنوشت سیاسی خویش حاکم سازد، حاکمیت قانون را برقرار کند و از حقوق اقلیت دفاع بنماید، تکثرگرایی قدرت را از طریق صندوق رای و تعدد احزاب مهیا سازد، باز هم نمی تواند تضمین کننده خوبی برای برقراری دموکراسی در بلندمدت باشد! تجربه قرن بیستم این ادعا را ثابت می کند.
مطرح کردن نمونه هایی از قرون وسطی و قبل تر از آن، شاید گواه خوبی برای اثبات ادعای ما نباشد؛ بهمین خاطر به تاریخ قرن بیستم اتکا می کنیم که شباهت زمانی را حفظ کرده و چند مثال هم از خاورمیانه می آوریم تا نزدیکی جغرافیایی، فرهنگی و دینی هم مدنظر قرار گرفته باشد.
سرتاسر تاریخ قرن بیستم سرشار از تلاش های ناموفق برای برقراری دموکراسی بوده است. قرن بیستم صحنه تقابل مکتب های سیاسی مختلف بود. تاریخ دو جنگ جهانی ویرانگر، سقوط چند امپراطوری و روزهای فراموش نشدنی جنگ سرد را در خود دارد. قابل توجه ترین تلاش ناموفق یک ملت برای حصول دموکراسی از طریق جمهوری، به تاریخ روسیه باز می گردد. زمانی که گروه های انقلابیِ این کشورِ ابرقدرت با سرمایه ای عظیم، خاندان رومانف را سرنگون کردند تا یک “جمهوری” برقرار شود؛ آن هم از نوع سوسیالیستی. اتفاقا نظام موروثی به جمهوری بدل گشت و تکثر احزاب پدید آمدند. صندوق رای و انتخابات نسبتا آزادی به جریان افتاد و روزنامه های متعلق به جریان های فکری مختلف، مدام یکدیگر را به چالش می کشیدند. مردم روسیه در یکی از آزادترین انتخابات های سیاسی تاریخ کشورشان مشارکت داشتند که رفراندومی برای تعیین شکل آینده حکومت بود. از قضا یکی از احزابی که از نردبان همین دموکراسیِ تازه دست و پا شده بالا رفت، به قله قدرت رسید و دیگر پایین نیامد، “امپراطوری شیطان” بود! یک جناح رادیکال و مسلح از همان جریان سوسیال دموکراسی که خود را بلشویک (اکثریت) خطاب می کردند و بعدها به حزب کمونیست شوروی تغییر نام دادند. کمونیست ها در یک اقدام کودتا مانند، تمام مخالفان خود از جمله برادران انقلابی سوسیالیست را قلع و قمع ساختند و کشور روسیه را به جمهوری شوروی (و بعدتر به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) تغییر نام دادند و طی هفت دهه بعد، پیچیده ترین دیکتاتوریِ تمامیت خواه که بشر به خودش دیده بود، به اجرا گذاشتند. جالب اینکه در تمام این سال ها، نام “جمهوری” را بر تارک خود داشتند و خودشان را عالی ترین سطح حکمرانی در تاریخ می دانستند. کارنامه شوروی با تاسیس صدها اردوگاه کار اجباری، نظام اقتصادی فروپاشیده و رانت آلود، فساد سیستماتیک اداری، نقض گسترده حقوق بشر و جنایت علیه بشریت شناخته می شود که به مدت نیم قرن، ایدئولوژی مرگبار کمونیستی را در کشورهای اقماری خودش مستولی کرد و به ذهن و زندگی میلیون ها نفر (نزدیک به چهل درصد از جمعیت کره زمین) سیطره داشت. این نظام که از دل یک جمهوری واقعا دموکراتیک پدید آمده بود، در سال 1991 سقوط کرد. روسیه حتی بعد از فروپاشی شوروی، باز هم از طریق نردبان جمهوری، زمینه قدرت یک دیکتاتور دیگر را فراهم کرد: ولادیمیر پوتین که از طریق صندوق رای به ریاست جمهوری رسید، کیش شخصیت ایجاد نمود، با رفراندوم قدرت خود را تمدید کرد و اکنون بیشتر از دو دهه بعنوان یگانه قدرت سیاسی در پهناورترین کشور جهان، حکمرانی می کند؛ همان است که بود!
نمونه ای دیگر، کشور آلمان در قرن بیستم، یک امپراطوری شکست خورده در جنگ جهانی اول که از پسِ انقلابی سردرگم در سال 1918 نظام جمهوری را برقرار ساخت. امپراطور ویلهم دوم فرار کرد و جمهوری وایمار جای امپراطوری آلمان را گرفت. این نمونه، دیگر نتیجه یک فروپاشی نبود بلکه حاصل یک انقلاب بود. انقلابی به دنبال دموکراسی و برقراری حاکمیت قانون. جمهوری وایمار هم مشابه روسیه بعد از رومانف ها، صحنه رقابت احزاب مختلف شد. این بار احزاب کمونیستی در پسِ شورش اسپارتاکیست ها، سرکوب و محدود شده بودند تا دیگر تجربه روسیه تکرار نشود. گذشته از آن، فرهنگ و مزاج سیاسی مردم آلمان برخلاف روسیه، استبداد پرور نبود. اما در غایتِ این تلاش نافرجامِ جمهوری خواهان برای برقراری دموکراسی در جمهوری وایمار، بازهم یک نظام تمامیت خواه ایستاده بود: نازیسم! وحشتناک ترین نوع دیکتاتوریِ تمامیت خواه و نژادپرست که مرگبارترین جنگ تاریخ بشریت را آغاز کرد، میلیون ها کشته برجای گشت و نیمی از اراضی اروپا را ویران کرد. آدولف هیتلر که از نردبان دموکراسی وایمار بالا رفت، مقام صدراعظمی و نخست وزیری را ادغام کرد و خودش را پیشوا نامید. او که توده های آلمانی را تشنه احیای شکوه و ملی گرایی افراطی یافته بود، تمام توانمندیِ اذهان قدرتمند آلمانی را بکار بست و همه ظرفیت صنعت و تکنولوژی این کشور را به سیطره حزب خود در آورد تا ایدئولوژی مخربی را توسعه دهد. در نتیجه جنگ جهانی دوم سقوط کرد، درحالیکه خون حداقل بیست میلیون انسان کشته شده، به گردن او بود. بنابراین جمهوری وایمار نه تنها نتوانست مانع از بازتولید استبداد و خودکامگی شود، بلکه زمینه ساز آن شد تا یک نظام فاشیستی و به شدت اقتدارگرا عرصه ظهور داشته باشد.
در همان قرن بیستم، کشورهای خاورمیانه ای هم به سرنوشت های مشابهی دچار شدند. اگرچه کشورهای اروپایی با خاورمیانه تفاوت های ماهوی دارند، اما موارد خوبی برای عبرت آموزی هستند. چرا که در مسیر تاریخی، اروپا همیشه چند قدم از ما جلوتر بوده و رویدادهای سیاسی مشابه در یک پارادایم اتفاق می افتد. در دو کشور مصر و عراق که از پسِ جنگ جهانی اول، از یوغ اشغال و استعمار خارج شدند، حکومت های متمرکز، مطلقه و موروثی جریان داشت. در هر دو کشور به موجبِ کودتا و تا حدی با حمایت افکار عمومی، نظام جمهوری برقرار شد. ولی بازهم برای احیای دموکراسی و آزادی های اجتماعی ناکام ماندند و یک تلاش ناموفق دیگر را به ثبت رساندند. جمال عبدالناصر در مصر و صدام حسین در عراق، که هر دو از ایده جمهوری دفاع می کردند و سردمدار آن بودند، به تشکیل حکومت های ایدئولوژیک و تمرکزگرا دست زدند که در تاریخ خاورمیانه سابقه نداشت؛ با اینکه شعار هردوی آنان، آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی بود.
از پرداختن به این مسئله نیز عبور می کنیم که در تاریخ قرن بیستم، حکومت های جمهوری پرشماری وجود دارد که مشابه مثال روسیه، آلمان، عراق و مصر، با شعار دموکراسی روی کار آمدند اما در اندک زمانی به سیستم هایی تمرکزگرا، تمامیت خواه و سرکوبگر تبدیل شدند. هولناک ترین دیکتاتوری های تاریخ بشریت، عبارت “جمهوری” در عنوان خود داشتند و دارند. از جمله جمهوری خلق کره (کره شمالی)، جمهوری خلق چین، جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی)، جمهوری اندونزی، جمهوری ونزوئلا، جمهوری کامبوج، جمهوری رومانی و جمهوری آلبانی. در سه مورد آخر، به ترتیب اشخاصی بنام پل پوت، چائوشسکو و انور خوجه به قدرت رسیدند که هر سه در راس یک نظام “جمهوری” بودند و از خونریزترین دیکتاتورهای تاریخ محسوب شوند.
اما چرا با وجود نمونه های موفقی از نظام جمهوری در جهان امروز (نظیر آلمان، فرانسه و کانادا) اغلب تلاش ها برای یک نظام جمهوریِ کارآمد و برقراری دموکراسی از طریق آن، منجر به شکست می شود؟ مخصوصا در قرن بیستم و خاورمیانه! در پاسخ به این سوال می توان چندین جلد کتاب نگارش کرد! اما از نظر من، مهم ترین ریشه این مسئله به تفاوت های ساختاری باز می گردد. جمهوری خواهان خیال می کنند چون در این سیستم، انتخابات برگزار می شود و توزیع قدرت دوره ای بوده و هیچ مقام موروثی یا مادام العمر وجود ندارد، احتمال تبدیل آن به یک دیکتاتوری کمتر است! درحالیکه دقیقا به همین دلایل، مدل “جمهوری” معمولا برای فرار از تمرکزِ قدرت ناکام می ماند، مخصوصا در کشورهای توسعه نیافته یا درحال توسعه.
اگر حکومت های مشروطه یا موروثی، به دیکتاتوری های مطلقه و تمرکزگرا تبدیل شوند، معمولا از نوع دیکتاتوری کلاسیک هستند نه ایدئولوژیک و تمامیت خواه. چون قدرت آن ها وابسته به یک نهاد موروثی یا سلطه نظامی است. قدرتی عینی و کاملا ملموس و قهرآمیز که با یک لشکرکشی نظامی کشور همسایه یا شورش خیابانی دسته جمعی کاملا شکننده به نظر می رسد. اما اگر یک رئیس جمهور یا نخست وزیر بخواهد در یک نظام جمهوری به دیکتاتور تبدیل شود، نیاز به ابزارهای پیچیده تری دارد که اتفاقا سازوکارهای جمهوری، این ابزارها را در اختیارش قرار می دهد. او دیگر نمی تواند همانند یک امپراطور صرفا به قدرت موروثی یا نیروی نظامی خود بسنده کند؛ بلکه باید از طریق قدرت توده ها، ساختاری چندلایه بسازد و با یک ایدئولوژی مسحورکننده، ذهن میلیون ها رای دهنده را به سیطره خود درآورد. یک دموکراسی نصفه و نیمه یا یک جمهوری تازه متولد شده، بهترین زمینه برای قدرت گرفتن چنین افراد شیاد و فرصت طلبی می باشد. در چهارچوب رفراندوم یا دیگر مفاهیم عامه پسندانه، مدام قدرت خود را تمدید می کنند و به کمک توده ها، رشته های درهم تنیده از ساختار ایدئولوژیک پدید می آورند. از اقشار پرسروصدای جامعه بهره می گیرند و خود را به مفاهیمی گره می زنند که پتانسیل بسیج کردن توده ها را داشته باشد. مفاهیمی برانگیزاننده و پوپولستی که اصالت هم دارند. ولی آن ها نماینده واقعی چنین مفاهیمی نیستند. همان گونه که هیتلر خودش را به یهودی ستیزی و نژادگرایی پیوند داد، هوشی مین در ویتنام به روحیه ضداستعماری گره خورد، لنین و استالین در روسیه به نبرد طبقاتی و مبارزه با سرمایه داری چنگ زدند، جمال عبدالناصر و صدام حسین به ملی گرایی عربی بافته شدند و سوهارتو در جمهوری اندونزی به کمونیسم ستیزی شهرت یافت. این افراد با وجود تفاوت های بسیار، هر روز ایدئولوژی خود را توسعه دادند و استیلای بیشتری پیدا کردند تا روزی که دیگر از جمهوری و صندوق رای، فقط یک عنوان باقی ماند. دیگر هیچ حزبی جز حزب خودشان نبود و هیچ رهبر سیاسی جز خودشان جرئت عرض اندام نداشت. بنابراین نتیجه کار، نه تنها دموکراسی نبود بلکه نوعی دیکتاتوری پیشرفته و تکامل یافته بود بنام نظام تمامیت خواه که دیگر نه فقط به عرصه های سیاسی کشور، بلکه به تمام حوزه های زندگی شهروندان، سیطره و اراده خود را حاکم ساخت.
واضح است که چنین تمرکز قدرت مهیب و تودرتو در مقایسه با دیکتاتوری ها کلاسیک، آسیب ناپذیر و همیشگی مفروض می شوند! شما دیگر با یک شخص یا یک فرمانروای دیکتاتور و قدرت نظامی اش روبرو نیستید، بلکه با یک ساختار و ایدئولوژی طرف هستید که قدرت و اراده خود را لحظه به لحظه اعمال می کند؛ از طریق سازوکاری نامرئی بنام ایدئولوژی! حضورش در همه جا و همه زمان ها احساس می شود! مبارزه با چنین سیستم های توتالیتر (تمامیت خواه) بسیار سخت، زمانبر و پرهزینه و حتی نزدیک به محال است. حال آنکه دیکتاتوری های کلاسیک برآمده از نظام موروثی چنین نیستند. اغلب جنبش های توتالیتر مطابق همین الگو، اهداف پلید و عوام فریبانه خود را در پوستین جمهوری نمایش دادند، مخصوصا جنبش های کمونیستی و چپ گرایانه. چرا که قرابت نزدیکی با شعارها و امیال جمهوری خواهانه داشتند. کامل ترین نوع نظام توتالیتر در شورویِ استالین، آلمان نازی و کره شمالی دیده شد. هرچه نظام تمامیت خواه برآمده از جمهوری، به این سه مدل نزدیک تر باشد، سرنگونی آن پرهزینه تر و طولانی تر خواهد بود.
اما آخرین نکته این است که صرفا عنوان یک حکومت، ماهیت آن را مشخص نمی کند. بلکه کارکرد و محتوای آن مهم است. مفهوم “دموکراسی” یک ابداع ذهن بشر بوده که ابزاری باشد برای رسیدن به رفاه، توسعه، آزادی های اجتماعی و حاکمیت قانون. این هدف گاهی در نظام جمهوری پارلمانی حاصل می شود، گاهی در جمهوری ریاستی و گاهی از طریق مشروطه. باید از تجربه تاریخ درس گرفت و سرنوشت ملت های مشابه را سرلوحه برنامه خود کرد.
به امید روزهای روشن
مسعود فهیمی؛ بهمن 1404
یک پاسخ
بسیار ممنونم از زحمات شما. زمانی فرا خواهد رسید که ما با عقلانیت بتوانیم هدف خود را انتخاب کنیم نه با شعار ها.